|
سلام و خوشآمد به تو که میای بهم سر میزنی من پریا ام و این وبلاگ سکوت و تنهایی منه سنگ صبورم ... همه ی دلتنگیهام ... همه ی دوستام این وبلاگ جزیره ی منه ... جزیره ی آرومی که توش قدم میزنم و به قشنگیهایی که خدا آفریده فقط فکر میکنم در حدی نیستم که بتونم به زبون بیارمشون فقط می بینم و بهشون فکر میکنم و حیرت میکنم از اینکه به جزیره ی من اومدی و مهمونم شدی ممنونم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
سید محمد رضا هاشمی عزیز
آمیته ی مهربانم صنم قشنگم حمید " دیدار " سجاد عزیز پیام مهربون گل نیلوفر من محمد " عشق ... " اریکای خوبم محمد رضا مشایخی " دوست داشتنی " عشق باران " بهروز عزیز " مهدیه " مهر گیاه " ایلای عزیزم مارال امیر مهربونم " فصل بی عشقی " :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پریا
تماشاگه راز مسابقه نیلوفر جون
خب دوست خوبم نیلوفر جون تو پست جدیدش یه مسابقه شعر گذاشته از منم دعوت کرده که کلاه شاعریمو بذارم سرم و با این چند تا کلمه نا مانوس ( بچه بازی ـ بستنی شکلاتی ـ پیک نیک ـ تاریکی ) یه شعر درست کنم ... خب منم حس شاعریم گل کرد و شعرمون شد این :
بازی آدم بزرگا سرتو شیره می مالن با یه عالم چیزای خوب یکیشم همین که گفتی " بستنی شکلاتی " بابا بی خیال غصه با دلا تاریکی رو دور بریزیم که بشه خورشیده نزدیک امیدوارم خوشتون اومده باشه البته دوستای خوبم امیر جون ( فصل بی عشق ) سمیرا جون ( غبار لبخند ) و اریکای خوبم باید با این کلمه ها شعر بسازن و آپ کنن و سه تا دیگه از دوستاشونو دعوت کنن برای شعر سرودن
دوست
بر می گردم
تا ببینم این سوزش از چیست؟ بر می گردم که نمناکی سرخ این تن را به چشم ببینم تویی نزدیکترین من آشنا ترین من با خنجری در دست که آلوده ای اش به خون به خون به خون من
خدا کند که بیایی ...
دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟
.......عشق یعنی:
....................انتظار..... ........#....................................# .......###..............................### .....######....**......**....###### ....########....*...*....######## ....#########....**...######### .....#########...@...######### ......#########..@..######### ........#########@######### ..........########@######## ........#########@######### ......#########..@..######### ....#########....@...######### ....########...............######## ....######.......................###### .....####.............................#### .......#........................................ عید به همه مبارک
امروز تنهای دلگیر
شیشه جز سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است کی با من موافقه دستا شو بگیره بالا
دلم
کسی درونم بود که تکیه گاهم بود
مرا نمی فهمید ولی پناهم بود که آشنا بودم به سر زنشهایش که با تپشهای منآشنا هم بود شبی رهایم کرد به حال خود آنجا که چشم شیطان در کمین راهم بود غریبه با من او ... من آنچنان تنها ... کجا ؟ کجا ؟ ای وای ! کجا پناهم بود ؟ دلم نمی فهمید ... دلم نمی دانست دلم دلم آری ... دلم گناهم بود
نترس گندم بکار آدم من ! از زمین نترس از دام اینهمه حواترین نترس شک می کنی به گناهی که کرده ای ؟ برگرد و از عقوبت عمری یقین نترس اینجا زمین خدا خوب و باصفاست گندم بکار و از هوس خوشه چین نترس من می سپارمت به خدایی که داشتیم شیطان اگر نشست به پایت چنین نترس رویای دلنشین بهشتت از آن تو از آتش جهنم من بیش از این نترس
رهایی
و........
تارهای نازک سکوت می تند به گرد من کسی ... ولی ... شبی غلیظ میشود دوباره خون شعر در رگ سیاه روزگار من دوباره واژه های تب زده ... دوباره من من جنون ... من غریب پرسه های ساعت هزار لحظه بعد از اینهمه به خواب رفتگی هزار لحظه بعد مرگ و رقص گیسوی رهای رازهای من و ... دست باد دوباره این منم که واژه واژه می نشینم و ردیف میشوم که رنگ میزنم به بوی نم که دور میشوم از این سکون و غم که ... آ آ آ آ آ آ آ آ آ ی ... دوباره صبح ؟ ... دوباره من من همیشه تا شده به قدر یک سلام ؟... به قدر خنده و گذشتن از طنین ازدحام ؟ چروک خورده لابلای اینهمه حصار ؟ کار ؟ کار ؟ کار ؟ ... و سخت میشود نفس کشید بالها بزرگ و رنگ رنگ و تازه اند خدا گواه من ... شکاف میدهم شبی تمام پیله را
@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@ ________@@___________@@__@@@______@@ ________@@____________@@@__________@@ __________@@________________________@@ ____@@@@@@______@@@@@___________@@ __@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@ __@@____________@@@@@@@@@_______@@ _@@____________@@@@@@@@@@_____@@ _@@____________@@@@@@@@@___@@@ _@@@___________@@@@@@@______@@ __@@@@__________@@@@@________@@ ____@@@@@@_______________________@@ _________@@_________________________@@ ________@@___________@@___________@@ ________@@@________@@@@@@@@@@@ _________@@@_____@@@_@@@@@@@ __________@@@@@@@ ___________@@@@@_@ ____________________@ ____________________@ _____________________@ ______________________@ ______________________@____@@@ ______________@@@@__@__@_____@ _____________@_______@@@___@@ ________________@@@____@__@@ _______________________@ ______________________@ _____________________@ اینو دوست خوبم اریکا فرستاده ازش ممنونم و خیلی دوسش دارم گفتم بذارمش اینجا تا شما هم لذت ببرین
امید
راهی به سوی شهر گریزی نیست تا من همیشه در تو زمینگیرم در دور دست شب چشمت مثل هزار پنجره میمیرم در باورم نفس نفس این زخم ویرانه ی جدال نفس گیرم حالا تداعی مرداب است با عطر سمی تو که در گیرم کاش این غریزه ی نا آرام این دل که بست به زنجیرم می دید بی خیال تمناها از ساحل تو فاصله می گیرم سر می کنم صبور و فقیرانه از نان قسمت خود سیرم روزی دوباره قاصدکی شاید آمد به میهمانی تقدیرم
برای تو
مرید فرقه ی عشق
حریم خانه ی دوست دل کبوتر من که محو دانه ی اوست سکوت پنجره بود لبالب از مهتاب درون شیشه ی نور دل شکسته ی آب
با آن نگاه ساده ی شرقی خوشباوریها را به قلبم ریخت
در کوچه های شهر خواب آلود ماه نگاهش را به شب آویخت او اهل یک باغ پر از دل بود اهل تمام قلبهای خوب شاید ندانسته درون من عشقی به رنگ خویش برانگیخت
به بهانه ی تولد تو ...
تو امیدی ... امید اینهمه دل به تولد یک معجزه ... به تولد نوری که به روزگار تاریکشون بتابه تولد یه عشق تو روزای سرد و خسته شون ... تولد مهر و نور و عاطفه پیشاپیش مبارک
من کودک زار بی نردبانم
تو... پادشاه شب آسمانی پر میشود حوض رویایم از اشک تا ... مهربانانه با من بمانی
و ... رنج قد کشیدنی عجیب با من است
دوباره از دوباره طعم سیب با من است
انسان
گوش می کنم به صدای خودم به صدای تر خدا باران
و به بهتی عمیق می مانم در صفوف مچاله ی ایمان راه ممنونع آسمانها باز ولی امشب تو می روی تهران می روی درد تازه ای باشی در حصار گذشته ای پنهان زیر هر برگه ی عبور از خود ساده انگشت می زنی : انسان ! کوچ کن ... برو ... پرنده نباش تن بده تا رهایی از زندان همه ی آرزوی من شده است دیدن نیمه ی پر لیوان
نوازش
بزن به سیم آخر ترانه در ترانه
بخوان به ساز باران غریب و عاشقانه هجوم آتشین و حزین زخمه هایت چه کرده با دل من که میکشد زبانه ؟.....
تطهیر
آلوده دلم به پاکی عشق
بگذار کمی نفس بگیرم بگذار رها شوم از این دل چشم از در این قفس بگیرم از لحظه ی آمدن نگاه اندیشه ام از گناه پر شد بگذار تمام لحظه ها را از لحظه بعد پس بگیرم
رهایی
راهی به سوی شهر گریزی نیست تا من همیشه در تو زمینگیرم
در دور دست شب چشمت مثل هزار پنجره میمیرم در باورم نفس نفس این زخم ویرانه ی جدال نفس گیرم حالا تداعی مرداب است با عطر سمی تو که در گیرم کاش این غریزه ی نا آرام این دل که بست به زنجیرم میدید بی خیال تمنا ها از ساحل تو فاصله می گیرم سر می کنم صبور و فقیرانه از نان قسمت خود سیرم روزی دوباره قاصدکی شاید آمد به میهمانی تقدیرم
پادشاه من
من کودک زار بی نردبانم
تو ... پادشاه شب آسمانی پر میشود حوض رویایم از اشک تا مهربانانه با من بمانی
امروز صبح حالم خوبتر و عجیبتر از هر روز ذیگه ایه
نمیدونم چرا اما دیگه دلتنگیهای گذشته رو ندارم ... انگار آدمی که مرده و روحش از بالا به تمامی قضایا نگاه می کنه ... چیزی دلپذیر تر زا زندگی کردن برای خود و اطرافیان وجود نداره ... تا حالا شد ه عمق خواهشها رو درک کنی ؟ یعنی درک کنی که در اعماق یه خواهش چی میتونه باشه ؟ یا اینکه با تمام وجودت حس کنی انسانی که از کنارت رد شد نه تنها انسان نبود بلکه صد رحمت به حیوان ؟ تا حالا شده با تمام وجود آرزو کنی کاشکی الان با روبنده اومده بودی بیرون و کسی جرات نمی کرد اینجوری نگات کنه ؟
اغوا
باید که باز گردی از اندیشه گناه
آری... منم...همانکه کشاندت به اشتباه چشمم نگاه تو را خدشه دار کرد از دست آسمان تو افتاد عکس ماه رویای ساده شبهای خسته ام ! معنای این سه واژه منم : یک ... دل ... سیاه دیگر بگو چگونه نگاهت کنم عزیز ؟ حالا که با طناب من افتاده ای به چاه
من درون کلبه خسته و حقیر
خرده های نان میان دامنم کار ساده ای نمی کنم که من... پلک میزنم ... پلک میزنم می زند به خواب کلبه ام عطر بیقرار بیقرار یاد میکشاندم به هر کجا سوز گریه های نا تمام باد پشت سر غبار مستی حضور با شما غریب و بی شما غریب شب تمام شب دل مرا دزد ماهتاب میزند به جیب با دو شاخه شمعدانی اش پر پر زمانه میشوم کار ساده ای نمی کنم که من... خام سیب شاعرانه میشوم گوش کن به پنجره ... میزند کسی و میرود گوش کن... دوباره دل در پی بهانه میدود میروم... نمی رود میشوم...نمی شود میروم دلم ولی قاب توی کلبه میشود
آدم
با درد نزاییدی و مریم نشدی حتی سرت از به سنگ خوردن نشکست بیرون شدی از بهشت آدم نشدی
|